می گویند که مردی در حال عبور از خیابان بود ؛ گذائی ملتمسانه تقاضای کمک کرد . مرد قیافه گدا را برانداز نموده و گفت : من پولی ندارم که به تو بدهم ولی ، کمکی در حق تو می کنم . گدا می پرسد که چه کمکی ؟ مرد عابر می گوید که : آن چیست که رویش نشسته ای ؟ مرد گدا می گوید : صندوقچه ای است که از اول زندگیم روی آن نشسته ام .جطور مگه ؟ مرد عابر می گوید : چرا داخل صندوقچه را نگاه نمی کنی ؟ مرد گدا با عجله در صندوق را باز می کند و می بیند که داخل صندوقچه پر از سکه های طلا است .
منظور از این داستان این است که : ما انسان ها ، گنجی در درون خود داریم که همان صندوقچه است . ما در نهایت بی خبری از درون صندوقچه ، نیازهای خود را از دیگران طلب می کنیم و غافلیم از این که در درون خود گنجی عظیم داریم . ما انسان ها ، در صورت دسترسی به این گنج ، نیازی به جهان بیرون نخواهیم داشت . ما صاحب گنجی هستیم که خداوند به برگزیده خود و به خلیفه خود بر روی زمین ارزانی داشته است . این گنج ، گنج حضور نام دارد .
چگونه باید این گنج نهان را پیدا کرده و به آن دسترسی داشت؟
در این لحظه به چه چیزی فکر می کنیم ؟ چیزی را که در این لحظه فکر ما را به خود مشغول داشته است ، چیزی است یا اتفاقی است در گذشته که در آینده به ثمر خواهد نشست .این لحظه زمان نیست . زمان به گذشته و آینده مربوط می شود . این لحظه ، زندگی است .
چه چیزی گنج حضور را پنهان کرده است ؟ و چرا ما آن را نمی بینیم ؟ و حضور چیست ؟
عرفا ،حضور را این چنین تعریف می کنند که :
حضور ،پایان درد و رنج و غصه و غم است .استفاده عرفا از تعریف معکوس حضور به این خاطر است که ذهن انسان نتواند چیزی را مجسم کرده و نام آن را آرامش و زندگی گذاشته و در طاقچه خود قرار داده و موضوع را از " حضور " اصلی دور نماید . چیزی که ما را در تله انداخته است و ما نمی توانیم زندگی را احساس کنیم ، نفس ما است . نفس ، وجود خارجی ندارد و ما هر لحظه با فکر کردن آن را درست می کنیم و با آن آغشته می شویم . در نتیجه ، این نوع زندگی در تله افتاده ، باعث می شود که ما به جای زندگی در این لحظه ، در گذشته و آینده زندگی کنیم . لذا باید به خود بیائیم و به بینیم که به چه چیزهائی فکر می کنیم . به طور قطع به چیزی مربوط به
گذشته و آینده فکر می کنیم . در صورتی که این لحظه زندگی است و ارتعاش آن را در این لحظه در خود احساس می کنیم .
حضرت مولانا می فرماید :
هست هوشیاری ز یاد ما مضی
ماضی و مستقبلت پرده خدا
وقتی که انسان هویت خود را از گذشته می گیرد و یا وقتی حس وجود داشتن را از فکری در گذشته بگیرد بلافاصله آینده را زنده می کند .پس یا در گذشته است یا در آینده که این باعث ایجاد پرده ای بین انسان و خدا می شود .
آتش اندر زن به هر دو تا به کی
پر گره باشی ازین دو چو نی
ای انسان ، هم گذشته و هم آینده را آتش بزن .تا کی مانند نی باید پر از گره باشی .منظور از گره ، قسمت هائی از نی است که برای درست کردن ساز نی ، باید این گره ها را در آورد تا نی قابلیت صدا دادن داشته باشد . مانیز باید مانند نی ، تهی و خالی باشیم تا نی زن بتواند از ما آهنگ خوبی در بیاورد ، و تا وقتی که در گذشته و آینده باشیم ، یعنی که گره داریم و صدائی از ما در نمی آید .
فکر هائی که هر لحظه از ذهن ما عبور می کنند ، هشیاری ما را می بلعند .زنده بودن در این لحظه باعث جدائی فکر از ما می شود .اگر بتوانیم ناظر فکرهایمان باشیم و به فکر هایمان نگاه کنیم ،از فکر جدا شده و دیگر فکر قادر به بلعیدن هشیاری ما نمی شود .
و یا وقتی که عصبانیت به ما دست می دهد یا رنجشی از کسی پیدا می کنیم ، باز هشیاری ما بوسیله این عصبانیت و رنجش بلعیده می شود .
و یا وقتی که با اتفاق این لحظه یا چیزی در جهان بیرون هم هویت می شویم ، مثلا با پول یا ماشینمان یا اسباب و اثاثیه خانه یا همسر و فرزند و . . . یا هر چیزی دیگر هم هویت می شویم ،باز مقداری از هشیاری ما بلعیده می شود .
اساسا ، هر حرکت یا رفتاری از ما که مربوط به علاقه افراطی یا عشق به چیزهائی از جهان بیرون می شود ، و ما به خاطر عشق به آن چیزها جذب جهان بیرون می شویم ، هشیاری یا مقداری از هشیاری خود را از دست می دهیم . این هشیاری به تله افتاده را با تسلیم می توان دوباره به دست آورد . این اتفاق در خصوص افکار نیز صادق است . زیرا فکر ها نیز اجسام هستند .
تسلیم ، پذیرش اتفاق این لحظه ،قبل از قضاوت است .این هشیاری ، همان گنج درونی است که با فوران آرامش و شادی بی سبب از درون انسان همراه است .غم و غصه از آثار " من ذهنی " است . انسانی که " من ذهنی " ندارد ، همیشه شاد و آرام است . این شادی و آرامش از نشانه های یک عارف واقعی است .
اگر حضورتان به انسان ها آرامش می بخشد ، اگر بی سبب شاد هستید و آرامش درونتان به محیط اطراف پخش می شود ، اگر در صدد اصلاح دیگران نیستید ، اگر قضاوت نمی کنید ، اگر دیگران را ملامت نمی کنید ، اگر بیشتر در سکوت هستید تا د رمشاجره و بحث و جدل ، اگر عکس العمل نشان نمی دهید ؛ اگر ستیزه نمی کنید ،اگر می توانید به بخشید ؛ اگر در این لحظه زنده هستید ، اگر گذشته و اینده اهمیتی برای شما ندارند ؛ اگر در انسان ها زندگی را می بینید ؛ اگر منیت ندارید و یا سعی در کم کردن منیت خود دارید ؛ بدانید که نزدیک هستید .نورافکن را روی خود روشن کنید .با دیگران کاری نداشته باشید . نورافکن را روی خود روشن کنید ، ناظر اعمال و افکار خود باشید . ذهن را خاموش کنید .اگر ذهن را خاموش کردید ، رسیدید . خاموش کردن ذهن به معنای فکر نکردن است .موفق باشید
برچسب: احساس حضور خدا,احساس حضور جن,احساس حضور خداوند,احساس حضور در محضر خدا,احساس حضور,
نویسنده: آتنا زارعینیا